مهرت جاودانه در دلم خواهد ماند ...

شاید دلیل این همه بی قراری و بی تابی ترس از آینده باشه. ترس از دوری ها. ترس از دلتنگی ها. ترس از نبودن تو. کسی اینها رو نمی فهمه و کسی از من نمی پرسه که چرا اینقدر آشفته و داغونم!!

روز زن هم گذشت و من هیچ هدیه ای از کسی که دوسش دارم نگرفتم که بتونم عکش رو بزارم. خیلی ناراحتم. خیلی دلم گرفته. همه زنها شاید نه همشون!!! امروز منتظر یه تبریک یا یه شاخه گل یا یه دوستت دارم بودن اما من پر از تنهایی و بی کسی بودم.
از امشب راه زندگیمان از هم جدا شد. مهرت در دلم مرد و عشقم ثانیه ثانیه خاکستر شد. تا به حال احساس بیزاری از تو نداشتم. به من گفتی برگرد و دلم تاب این غصه نداشت. چقدر بی رحمی تو!!!
همیشه برایم مظهر عشق بودی. همیشه مهربانی را در تو می دیدم. زندگی را با تو تفسیر می کردم. حالا که از تو بریدم دوباره غریب این شهرم. دوباره گریه ها و بی پناهی ها. دوباره بی قراری ها. دوباره سوزها و دوباره هر شب نوشتن ها.

چقدر عشقبازی با تو زیبا و دلچسب است. برای تو می نویسم ای همه هستی ام. برای تو که همه ی رویاهایم کنار تو رنگ می گیرد. همه ی احساس در همبستری با تو به خود می نازد. من با تو خوشم. با تو شادم با تو آرامم. بیگانه نشو با من که تو در منی.

عجیب دلم گرفته!! چشمام پر از گریه س و بغضم محکم گلوم رو فشار میده. همه میگفتن که عشق عمر کوتاهی داره اما من برای احساس خودم مرگ رو ندیدم. راستش رو بخوای از خودم خسته شدم. از این دوست داشتن کورکورانه. از این همه محاسبه و حساب کتاب. از این همه غرور. از این همه من من شنیدن. از این همه ...
دوست داشتم به عقب برگردم. به خیلی قبل تر از این روزها. من تو رو بدست آوردم اما به قیمت از دست دادن خیلی چیزا. از دست دادن اعتماد به نفسم. اختیارم. عزت نفسم. چه حرفهایی که من به خاطر تو نشنیدم. چه حقارت ها که نشدم.
دلم به تو خوش بود. به تو دلگرم بودم. اما راستش پشیمونم. تو فقط داری به دنیای خودت فکر میکنی. مثل همه اینایی که توو این هوا دارن نفس می کشن.

سفره هفت امسال!!
تو کنارم بودی و نبودی!!
امسال هم مثل هر سال با تلخی قهر شروع شد و تو مثل همیشه آخرش از روی ناچاری یا دلسوزی با من مدارا کردی!!
هیچ احساس عجیبی ندارم!!
فقط حس همیشگی که همیشه با منه!! و اون هم تنهایی!! این احساس تمومی نداره!!
بعد از دلخوري ديشب كه تقصير خودم بود البته تقصير تو هم بود كه تحويلم نگرفتي امشب با اتوبوس رفتيم كيان سنتر. خوب بود. هنوز از فكر عروسك ها بيرون نيومدما. خيلي خوشگل بودن.
احساس تنهایی عجیبی می کنم. بازم پناه آوردم به جایی که روزای نبودنت تنها سرگرمی من بود. چقدر ساده دلم ازت شکسته و چقدر ساده تر باهات غریبه شدم.
اگه جواب صداقت اینه ...
دلم میخواد الان کنار مامانم بودم. دلم می خواست می تونستم باهاش حرف بزنم و درد و دل کنم. بی ریاترین موجود دنیاست. دلم خیلی پره اما اصلا حوصله نشستن توو این شلوغی رو ندارم.
گفتی بهم اگه طرف حساب من تو بودی باهات یه جور دیگه رفتار میکردم.
سرم تحمل ضربه سنگین این جمله رو نداشت. چقدر دنیای متفاوتی داریم!!!
من توو دنیای خودم همه چیز رو برای تو میخوام و تو هم همه چیز رو برای خودت.
دلم ازت شکسته. بیزارم از عشقی که فقط مواقع منفعت تند و آتشینه.
امشب دیگه عاشقت نیستم. دقیقا سه روز بعد از اینکه صابخونه شدی. سه روز پیش نوشتم خونمون رو تحویل گرفتیم. اما الان میگم سه روز پیش خونت رو تحویل گرفتی. چقدر دردناکه برام. امشب نمی دونی چقدر بی تاب و بیقرار بودم از گریه. نمی دونی توو تنهایی چقدر برای جمله سنگین و غیر قابل هضم تو غصه خوردم.
برای این داشتم می جنگیدم؟؟؟ برای بدست آوردن تو؟؟؟ برای باورهای غلط؟؟؟
تو رو جایگزین همه کردم و از همه بریدم به امیدی که عاشقمی. به امیدی که عاشقتم. به امیدی که با تو خوشم....
ديروز خانه كوچك و قشنگمون رو تحويل گرفتيم .
خیلی دعا کردم برای همچین روزی. خدا خیلی دوسم داره.
آرزو میکنم این خونه برامون پر از عشق و صمیمیت باشه. پر از خواستن ها و رسیدن ها. پر از هیاهو و شور. با تو خوشبخت باشم. با تو برسم به رویاهام. کنار تو بخندم. کنار تو بخوابم و کنار تو بمیرم.
زندگی با تو برام زیباترین تفاق دنیاست.
خــــوشبخـــت تـــــرين آدم هــــا ؛
اونــــايـــي هستــــن کــــه ايـــن جمـــله رو ميشنـــوند :
" عيــــــب نــــداره،
با هـــــم درستـــــش ميکنيــــم
منـــم این جمله رو زیـــــــــاد شنیدم!!!
منم که تا تو نخوابی نمیبرد خوابم
تو درد عشق ندانی، بخواب آسوده
ز ریشه کندن این دل تبر نمیخواهد
به یک اشاره میافتد درخت فرسوده

خالی تر از سکوتم ، از نا سروده سرشار
حالا چه مانده از من ؟... یک مشت شعر بیمار
انبوهی از ترانه ، با یاد صبح روشن
اما... امید باطل... شب دائمی ست انگار
با تار و پود این شب باید غزل ببافم
وقتی که شکل خورشید ، نقشی ست روی دیوار
دیگر مجال گریه از درد عاشقی نیست
بار ترانه ها را از دوش عشق بردار
بوی لجن گرفته انبوه خاطراتم
دیروز: رنگ وحشت ، فردا: دوباره تکرار
وقتی به جرم پرواز باید قفس نشین شد
پرواز را پرنده ! دیگر به ذهن مسپار
شاید از ابتدا هم تقدیر من سفر بود
کوچی بدون مقصد از سرزمین پندار
از پوچ پوچ رویا ، تا پیچ پیچ کابوس
از شوق زنده بودن... تا خنده ای سرِ دار
خانه ات زيباست
نقش هايت همه سحرانگيز است
پرده هايت همه از جنس حرير
خانه اما بي عشق ، جاي خنديدن نيست
جاي ماندن هم نيست
بايد از كوچه گذشت
به خيابان پيوست
و تكاپوي كنان
عشق را بر لب جوي و گذر عمر و خيابان جوئيد
عشق بي همهمه در بطن تحرك جاريست
*****
تن، تماميت زيبايي پيراهن نيست
مهرباني با تن، مثل يك جامه بهم نزديكند
و اگر ميخواهيم روزهامان
همه با شبهامان
طرحي از عاطفه با هم ريزند
گاهگاهي بايد
به سر سفرهء دل بنشينيم
قرص ناني بخوريم
از سر سفرهء عشق
گامهامان بايد
همهء فاصله ها را امروز
كوتاه كنند
و سر انگشت تفاهم هر روز
نقب در نقب دري بگشايد
دري از عشق به باغ گل سرخ
"و بينديشيم بر واژهء "دوستت دارم
بیا با هم خانهای بسازیم
بیهیچ دری به بیرون
تنها دریچهای کافیست
تا به خیابان نگاه کنیم و بخندیم
به این زندانیهای سرگردان . . .
آنگاه که تقدیر نیست و از تدبیر نیز کاری ساخته نیست خواستن اگر با تمام وجود با بسیج همه اندامها و نیروهای روح و با قدرتی که در صمیمیت است تجلی کند اگر هم هستیمان را یک خواستن کنیم یک خواستن مطلق شویم و اگر با هجوم و حمله های صادقانه و سرشار از امید و یقین و ایمان بخواهیم پاسخ خویش را خواهیم گرفت.
از جریمه های نانوشته که بگذریم
سلمانی و ساعت و سیب
سکه و سلام و سکوت
و سبزی صدای بهار
هفت سین سفره ی من بود
بچه که بودم
دلم برای آن کلاغ پیر می سوخت
که آخر هیچ قصه ای به خانه نمی رسید
بچه که بودم
تنها ترس ساده ام این بود
که سه شنبه شب آخر سال
باران بیاید
بچه که بودم
آسمان آرزو آبی
و کوچه ی کوتاهمان
پر از عبور چتر و چلچراغ و چلچله بود
تا خورشید فکرم به گونه ای دیگر طلوع کند
آمدی در روحم
تا پرواز در بیکران را تجربه کنم
آمدی در کنارم
تا فریاد عشق را در سکوت کویرت جست و جو کنم
با تو همه ی رنگ های این سرزمین را آشنا می بینم
با تو همه ی رنگ های این سرزمین مرا نوازش می کنند.
با تو آهوان این صحرا دوستان هم بازی من اند.
با تو کوه ها حامیان وفادار خاندان من اند.
با تو زمین گاهوارهای است که مرا در آغوش خود می خواباند.
ابر حریری است که بر گاهواره ی من کشیده اند.
و طناب گاهواره ام را مادرم،
که در پس این کوه ها همسایه ماست،
در دست خویش دارد.
با تو دریا با من مهربانی می کند.
با تو سپیده ی هر صبح بر گونه ام بوسه میزند.
با تو نسیم هر لحظه گیسوانم را شانه میکند.
با تو من با بهار می رویم.
با تو من در عطر یاس ها پخش می شوم.
با تو من در شیره ی هر نبات می جوشم.
با تو من در هر شکوفه می شکفم.
با تو من در طلوع لبخند میزنم.
در هر تندر فریاد شوق می کشم.
در حلقوم مرغان عاشق می خوانم.
در غلغل چشمه ها می خندم.
در نای جویباران زمزمه می کنم.
با تو در روح طبیعت پنهانم،در رگ جاری ام.در نبض.
با تو من بودن را زندگی را ،شوق را ،عشق را،زیبائی را،مهربانی پاک خداوند را می نوشم.
درختان برادر من اند و پرندگان خواهران من اند.
و گل ها کودکان من اند.
و اندام هر صخره،مردی از خویشان من است.
و نسیم ها قاصدان بشارت گوی من اند.
و بوی باران،بوی پونه،بوی خاک،
شاخه های شسته ،باران خورده،پاک
همه خوش ترین یادهای من،شیرین ترین یادگارهای من اند.
اما سلام و آرزوي من براي خوشبختي تو ،
تو را در بر خواهد گرفت و احساس خواهي كرد اندكي شاد تر ...
و اندكي خوشبخت تري،
و نخواهي دانست كه ... چرا ؟ ! !
از خدا دیگر هیچ نمیخواهم ، دیگر هیچ آرزویی ندارم ، رویایم را میخواستم که به آن رسیدم ، دنیا را میخواستم که آن را به دست آوردم ، رویایی که همان دنیای من است، و تویی که همان دنیای منی….